تبليغاتX
غزل پرسه
غزل پرسه

 یه غزل تازه :

 

امشب دلم دوباره ته بی خیالی است

یعنی شبیه چشم تو حالی به حالی است

تشبیه دل به چشم!! نه...امشب عجیب نیست

از شاعری که خیر سرش سورئالی است!

در ازدحام هر شب تهران چشم تو

این کوچه – دل- به لطف شما پر ز خالی است

این مبتذلترین غزلم شد ... که چشم تو

در ابتذال ، چشم و چراغ اهالی است

///

نه! این غزل شبیه غزلهای من نشد

-این سیب اگرچه سرخ گرفتار کالی است-

باید که غسل عشق بریزم به جان شعر

شاعر بدون عشق همان لاابالی است

 

چند تا شعر بسیار قدیمی هم واسه اونایی که اشعار جدیدمو دوست ندارن:

 

دل را به تو سپردم ، با دل چها نکردی

صد درد تازه دادی دردی دوا نکردی

با ساز هر نسیمی خوش رقص کردی اما

از چشم باغبانت ای گل حیا نکردی

عهدی که خویش بستی آخر خودت شکستی

با دیگران نشستی با ما وفا نکردی

در یک غروب پاییز همراه باد رفتی

دیگر گذر به کوی این آشنا نکردی

وقت وداع ، این دل چون آینه ترک خورد

دیدی شکستنش را ، هیچ اعتنا نکردی

این دل در آرزویت شد رهسپار کویت

صد بار پشت در ماند یکبار وا نکردی

گفتم به خود: "می آید فصل بهار شاید"

آمد بهار اما یادی ز ما نکردی

حالا به باغ چشم هر کس که میهمانی

با او وفا کن هرچند با ما وفا نکردی

 

و چند تا دوبیتی قدیمی:

 

دلم را با نگاهی ساده بردی

نبرده دست طوفانش سپردی

عجب رسم غریبی دارد این عشق!

که من مـُردم تو در قلبم نمردی!

.

.

.

نشان از غم بسی دارد دل من

بسی دلواپسی دارد دل من

به هر کس هدیه اش دادم پس آورد

نشان از بیکسی دارد دل من


نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آبان1388 توسط بهرام

امروز 21 مهرماه 

مثل تمام روزهای سال برایت گریه میکنم

چه عرض کنم نازنینم

تقویم دیوانه ها با تمام تقویم های دنیا فرق دارد

میخواستی دیوانه ام نکنی...

دوست دارم فریاد بزنم

"بعد از تو خاک بر سر دنیا"

21 مهرماه سال 59 شمسی... سالروز عاشورای حسین(ع) بر دیوانگانش تسلیت باد

امیری حسین و نعم الامیر

.

.

.

سالنامه ی عاشقان

تنها یک برگ دارد

که رویش نوشته اند :

"کل یوم عاشورا"

پ.ن- سالنامه عاشقان تنها یک برگ دارد/که رویش نوشته اند: کل یوم عاشورا.......مرحوم دولابی

انا مجنون الحسین - انا مجنون العباس

یا زینب کبری


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مهر1388 توسط بهرام


شاعر نشو طعم دهانت را نمی فهمند

حتی عسل باشی زبانت را نمی فهمند

تنها به بوی گند مگنای تو حساس اند

اینها که عطر واژگانت را نمی فهمند

باران بیاید چترهاشان باز خواهد شد

خون هم بباری آسمانت را نمی فهمند

چیز عجیبی نیست گاه گریه ات شادند

وقتی که سوز استخوانت را نمی فهمند

انگشت بر لب کرده تقویم تو اینها را

این پنجمین فصل خزانت را نمی فهمند

آخر چه چشمی داری از اینها ؟ تمامش کن

وقتی نمی فهمی خودت حرف دهانت را

این شعر در جهل مرکب ماند ... حرفی نیست

تا اطلاع ثانوی : این بیت تعطیل است

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط بهرام

چند تا دوبیتی با قدمت 8 یا 9 ساله :


دوباره دل به دام عشق افتاد

از این فرهادکـُش فریاد فریاد

بیاور ساغری پر کن که امشب

شکستم توبه هر چه بادآباد

____________________

مرا دیـوانـه ی غم آفریدند

به خاکم دانه ی غم آفریدند

دل بی صاحب طوفانی ام را

کنار خانه ی غم آفریدند

___________________

دلم را با نگاهی ساده بردی

نبرده دست طوفانش سپردی

عجب رسم غریبی داشت این عشق

که من مُردم! تو در قلبم نمردی

__________________

خزان شد روزگارم بی تو برگرد

زمستان شد بهارم بی تو برگرد

کجا رفتی؟ مرا دریاب ای دوست

ببین چشم انتظارم بی تو برگرد

_________________

گلی پژمرده ام بی رنگ و بویم

به جـرم عشق رفته آبرویم

بیا ای مرگ امشب/ ناز کم کن

تویـی تنها امید و آرزویم

_________________

.

.

.

.

و یه غزل متعلق به عصر حجر :


زندگی باغی بنفشه در مسیر بادها

زندگی حسی ست جاری در رگ فریادها

زندگی بیراهه ای پر پیچ و خم بی انتهاست

خفته پنهان در گذرگاهش بسی صیادها

زندگی یعنی همین: شادی و غم ، اندوه ، درد ....

خاطراتی تلخ و شیرین در کتاب یادها

گاهی زیبا ؛ آبی و آرام، سبز است و سپید

مثل یک رویای شیرین در شب فرهادها

گاهی طوفانی و غمگین ؛ سرخ و زرد است و سیاه

همچو کابوس خزان در باور شمشادها

زندگی این است خواهی یا نخواهی میرود

حسرتی می ماند و این ناله و فریادها

.

.

.

و یه شعر نو با قدمت 10 ساله :

مثل یک کشتی طوفان زده ام

                                غرق دریای گناه

بادبانی که ته آب به غم وا داده

                                 و چه تنهایم آه!

فکر خارج شدن از این گرداب

                  دستم از گرمی ساحل کوتاه

... ولی انگار امیدی هم هست

           و کسی از ساحل

                  می کند بر تپشم سخت نگاه

و مرا می خواند.

.

.

.

اشعار(چرت و پرتها) نقد نشود لطفا !!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد1388 توسط بهرام

سالروز وفات پیامدار کربلا حضرت زینب(س) تسلیت باد

ای شکوه حماسه در سراپرده حیرت! ای زخم خورده نینوا! ای بانوی خورشیدهای دربند! ای زینب قهرمان! تو که خود، وسعتی به اندازه همه سوگ های آفرینش داشته ای، تو که خود دریای بی کران اشک را، ساحل بودی، چگونه باید بر تو سوگواری نمود که ما سوگواری را از تو یادگار داریم. تو که آواز سرخ کربلا را از حنجره بردباری ات، به گوش تاریخ رساندی و اگر این حنجره صبوری و آن نطق آتشین تو در کاخ یزیدیان نبود، داستان جان سوز آن ظهر عطشناک در کوچه های تاریخ به دست فراموشی سپرده می شد.

سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب(س) نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب(س) نبود

________________________________________________________________


میلاد حضرت عشق بر تمامی عاشقان مبارک باد

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

                                                   یا علی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 تیر1388 توسط بهرام
چند تا رباعی تازه متولد (البته شاعرشون 5 روز دیگه متولد میشه! ) :

رباعی اول :

            سرخی لـبـت روی لـبـانـم مانده

            - طعم ملسی که در دهانم مانده -

            عمری ست عسل از غزلم میریزد

            شـیـرینی تـو زیـر زبـانـم مانده!

رباعی دوم :

            مـوهـای بلـوند و چشم آبـی دیدم!

            یک شاخه رز سرخ برایش چیدم

            این خواب بنفش سر ِ پیری؟! نکند-

           عاشق شده ام!!؟ به ریش خود خندیدم!

رباعی سوم :

             بی مشتری ام ، مرا خریداری کن

             در سینه ی سرد خود نگهداری کن

             این زنــدگـی آبــرو بـرایم نگذاشت

             ای مـرگ بیا تو آبـــروداری کـن

                          


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر1388 توسط بهرام
بیتاب ترین اشکم در چشم تو زندانی

چون آینه سرگردان در قاب پریشانی

زخمی که به دل دارم از خنجر تنهائیست

محکومیت عشق است بر صفحه ی پیشانی

تبعیدی تقدیـرم  بیزارم از ایــن دنیا

بگذار که بگریزم از این همه ویرانی

باران غم است و من اشک است و من و دامن

دستان تو چتر من  در این شب بارانی

امروز که می آیی از هُرم نفسهایت

آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستانی

یک شاخه گل و این شعر دارایی من این است

تقدیم به چشمانت در مصرع پایانی

                                      


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 تیر1388 توسط بهرام
Blog Skin