خاک بر سر دنیا
خسته ام
خسته از دنیای بی شعوری که قدر خوبان رو نمیدونه
از خوبانی که رفتن رو به ماندن ترجیح میدن
از خودم که همیشه خیلی زود همه چیز برام دیر میشه
ًً×
این وبلاگ تعطیل شد
×
از همه خداحافظی میکنم .از دوستانی که خواسته یا ناخواسته به این خراب شده سر میزنند تقاضا دارم:
1- به روح پاک سیده مهراوه موسوی صلوات بفرستند
2- همه بیمارانو دعا کنند
3-یا علی.
پ.ن - نظرات نمایش داده نخواهد شد پس هرچه می خواهد دل تنگت بگو
برخیز تا برخاستن یک یا علی مانده ست
یا ام المصائب حضرت زینب کبری مددی
صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین
ارباب ما معلم عیسی بن مریم است
یا حضرت زینب کبری
دنبال بهونه ای واسه آپ کردن وبلاگ بودم که تقویم روی دیوار این بهونه رو برام جور کرد
فردا تولد داداشمه....سیاوش....چی بهتر از این .... و چه کادویی ارزانتر از این:
تولدت مبارک داداشی
(البته منتظر تبریک دوستان هستم)
اینم چند تا عکس از سیاوش عزیزم:


یه غزل تازه :
امشب دلم دوباره ته بی خیالی است
یعنی شبیه چشم تو حالی به حالی است
تشبیه دل به چشم!! نه...امشب عجیب نیست
از شاعری که خیر سرش سورئالی است!
در ازدحام هر شب تهران چشم تو
این کوچه – دل- به لطف شما پر ز خالی است
این مبتذلترین غزلم شد ... که چشم تو
در ابتذال ، چشم و چراغ اهالی است
///
نه! این غزل شبیه غزلهای من نشد
-این سیب اگرچه سرخ گرفتار کالی است-
باید که غسل عشق بریزم به جان شعر
شاعر بدون عشق همان لاابالی است
چند تا شعر بسیار قدیمی هم واسه اونایی که اشعار جدیدمو دوست ندارن:
دل را به تو سپردم ، با دل چها نکردی
صد درد تازه دادی دردی دوا نکردی
با ساز هر نسیمی خوش رقص کردی اما
از چشم باغبانت ای گل حیا نکردی
عهدی که خویش بستی آخر خودت شکستی
با دیگران نشستی با ما وفا نکردی
در یک غروب پاییز همراه باد رفتی
دیگر گذر به کوی این آشنا نکردی
وقت وداع ، این دل چون آینه ترک خورد
دیدی شکستنش را ، هیچ اعتنا نکردی
این دل در آرزویت شد رهسپار کویت
صد بار پشت در ماند یکبار وا نکردی
گفتم به خود: "می آید فصل بهار شاید"
آمد بهار اما یادی ز ما نکردی
حالا به باغ چشم هر کس که میهمانی
با او وفا کن هرچند با ما وفا نکردی
و چند تا دوبیتی قدیمی:
دلم را با نگاهی ساده بردی
نبرده دست طوفانش سپردی
عجب رسم غریبی دارد این عشق!
که من مـُردم تو در قلبم نمردی!
.
.
.
نشان از غم بسی دارد دل من
بسی دلواپسی دارد دل من
به هر کس هدیه اش دادم پس آورد
نشان از بیکسی دارد دل من
امروز 21 مهرماه
مثل تمام روزهای سال برایت گریه میکنم
تقویم دیوانه ها با تمام تقویم های دنیا فرق دارد
میخواستی دیوانه ام نکنی...
دوست دارم فریاد بزنم
"بعد از تو خاک بر سر دنیا"
21 مهرماه سال 59 شمسی... سالروز عاشورای حسین(ع) بر دیوانگانش تسلیت باد
امیری حسین و نعم الامیر
.
.
.
سالنامه ی عاشقان
تنها یک برگ دارد
که رویش نوشته اند :
"کل یوم عاشورا"
پ.ن- سالنامه عاشقان تنها یک برگ دارد/که رویش نوشته اند: کل یوم عاشورا.......مرحوم دولابی
انا مجنون الحسین - انا مجنون العباس
یا زینب کبری
شاعر نشو طعم دهانت را نمی فهمند
حتی عسل باشی زبانت را نمی فهمند
تنها به بوی گند مگنای تو حساس اند
اینها که عطر واژگانت را نمی فهمند
باران بیاید چترهاشان باز خواهد شد
خون هم بباری آسمانت را نمی فهمند
چیز عجیبی نیست گاه گریه ات شادند
وقتی که سوز استخوانت را نمی فهمند
انگشت بر لب کرده تقویم تو اینها را
این پنجمین فصل خزانت را نمی فهمند
آخر چه چشمی داری از اینها ؟ تمامش کن
وقتی نمی فهمی خودت حرف دهانت را
این شعر در جهل مرکب ماند ... حرفی نیست
تا اطلاع ثانوی : این بیت تعطیل است
چند تا دوبیتی با قدمت 8 یا 9 ساله :
دوباره دل به دام عشق افتاد
از این فرهادکـُش فریاد فریاد
بیاور ساغری پر کن که امشب
شکستم توبه هر چه بادآباد
____________________
مرا دیـوانـه ی غم آفریدند
به خاکم دانه ی غم آفریدند
دل بی صاحب طوفانی ام را
کنار خانه ی غم آفریدند
___________________
دلم را با نگاهی ساده بردی
نبرده دست طوفانش سپردی
عجب رسم غریبی داشت این عشق
که من مُردم! تو در قلبم نمردی
__________________
خزان شد روزگارم بی تو برگرد
زمستان شد بهارم بی تو برگرد
کجا رفتی؟ مرا دریاب ای دوست
ببین چشم انتظارم بی تو برگرد
_________________
گلی پژمرده ام بی رنگ و بویم
به جـرم عشق رفته آبرویم
بیا ای مرگ امشب/ ناز کم کن
تویـی تنها امید و آرزویم
_________________
.
.
.
.
و یه غزل متعلق به عصر حجر :
زندگی باغی بنفشه در مسیر بادها
زندگی حسی ست جاری در رگ فریادها
زندگی بیراهه ای پر پیچ و خم بی انتهاست
خفته پنهان در گذرگاهش بسی صیادها
زندگی یعنی همین: شادی و غم ، اندوه ، درد ....
خاطراتی تلخ و شیرین در کتاب یادها
گاهی زیبا ؛ آبی و آرام، سبز است و سپید
مثل یک رویای شیرین در شب فرهادها
گاهی طوفانی و غمگین ؛ سرخ و زرد است و سیاه
همچو کابوس خزان در باور شمشادها
زندگی این است خواهی یا نخواهی میرود
حسرتی می ماند و این ناله و فریادها
.
.
.
و یه شعر نو با قدمت 10 ساله :
مثل یک کشتی طوفان زده ام
غرق دریای گناه
بادبانی که ته آب به غم وا داده
و چه تنهایم آه!
فکر خارج شدن از این گرداب
دستم از گرمی ساحل کوتاه
... ولی انگار امیدی هم هست
و کسی از ساحل
می کند بر تپشم سخت نگاه
و مرا می خواند.
.
.
.
اشعار(چرت و پرتها) نقد نشود لطفا !!!!


